دل داده ام بر باد، بر هر چه بادا باد
مجنونتر از ليلي، شيرينتر از فرهاد
اي عشق از آتش، اصل و نسب داري
از تيرهی دودي، از دودمان باد
آب از تو طوفان شد، خاک از تو خاکستر
از بوي تو آتش، در جان باد افتاد
هر قصر بي شيرين، چون بيستون ويران
هر کوه بي فرهاد، کاهي بدست باد
هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را، اندوه مادرزاد
از خاک ما در باد، بوي تو ميآيد
تنها تو ميماني، ما ميرويم از ياد
زنده یاد قیصر امین پور
+
نوشته شده در شنبه 8 آبان1389ساعت
12:51 PM توسط نجمه گودرزی
|

مهرداد اوستا
در جوانی عاشق دختری شده و قرار ازدواج می گذارند.
دختر جوان به دلیل رفت و آمد هایی که به دربار شاه داشته ، پس از مدتی مورد
توجه شاه قرار گرفته و شاه به او پیشنهاد ازدواج می دهد.
دوستان نزدیک اوستا که از این جریان باخبر می شوند، به هر نحوی که اوستا متوجه
خیانت نامزدش نشود سعی می کنند عقیده ی او را در ادامه ی ارتباط با نامزدش تغییر دهند . ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدی و قول خود نمی شود .
تا اینکه یک
روز مهرداد اوستا به همراه دوستانش ، نامزد خود را در لباسی که هدیه ای از اوستا بوده ، در حال سوار شدن بر
خودروی مخصوص دربار می بیند...
مهرداد اوستا
ماه ها دچار افسردگی شده و تبدیل به انسانی ساکت و کم حرف می شود. سالها بعد از پیروزی
انقلاب ، وقتی شاه از دنیا می رود ، زن های شاه از ترس فرح ، هر کدام به
کشوری می روند و نامزد اوستا به فرانسه .
در همان روزها
، نامزد اوستا به یاد عشق دیرین خود افتاده و دچار عذاب وجدان می شود . و در نامه ای از مهرداد اوستا می خواهد که او را ببخشد.
اوستا نیز در
پاسخ نامه ی او تنها این شعر را می سراید:
وفا نكردی و كردم،
خطا ندیدی و دیدم
شكستی و نشكستم،
بُریدی و نبریدم
اگر ز خلق ملامت،
و گر ز كرده ندامت
كشیدم از تو
كشیدم، شنیدم از تو شنیدم
كی ام، شكوفه اشكی
كه در هوای تو هر شب
ز چشم ناله شكفتم،
به روی شكوه دویدم
مرا نصیب غم آمد،
به شادی همه عالم
چرا كه از همه
عالم، محبت تو گزیدم
چو شمع خنده
نكردی، مگر به روز سیاهم
چو بخت جلوه
نكردی، مگر ز موی سپیدم
بجز وفا و عنایت،
نماند در همه عالم
ندامتی كه نبردم،
ملامتی كه ندیدم
نبود از تو گریزی
چنین كه بار غم دل
ز دست شكوه گرفتم،
بدوش ناله كشیدم
جوانی ام به سمند
شتاب می شد و از پی
چو گرد در قدم او،
دویدم و نرسیدم
به روی بخت ز
دیده، ز چهر عمر به گردون
گهی چو اشك نشستم، گهی چو رنگ پریدم
وفا نكردی و كردم،
بسر نبردی و بردم
ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ
امیدم؟
+
نوشته شده در چهارشنبه 31 شهریور1389ساعت
1:4 PM توسط نجمه گودرزی
|



صمد، چهرهی
حیرتانگیز تعهد!
• کانون نویسندگان ایران به مناسبت چهل و دومین سالگرد مرگ صمد
بهرنگی بیانیه ای منتشر کرده است ...
صمد بهرنگی، داستاننویس، منتقد،
مترجم، پژوهشگر و معلم کودکان، هنگام مرگ در شهریور سال ۱۳۴۷ تنها ۲۹ سال داشت و از
عمر ادبی او بیش از ۶-۵ سال نمیگذشت. از چاپ نخستین داستان او، تلخون، در سال ۱۳۴۲
که برگرفته از افسانههای مردم آذربایجان است، تا آخرین اثرش، ماهیسیاه کوچولو،
که در سال ۱۳۴۷ به چاپ رسید، پنج سال فاصله است. در همین زمان کوتاه او چندین
داستان زیبا برای کودکان، مجموعهیی از مقالهها و چند ترجمه و پژوهش در کارنامهی
خود ثبت کرد؛ در همان حال که همواره معلم کودکان محروم روستاهای آذربایجان بود.
صمد در اصل نویسنده- معلم بود و آگاهی بخشیدن را هدف اصلی خود میدانست؛ چرا که در
مقابل جهل و خرافاتِ جان سخت و گسترده ی دوران که حکومت ها و بنیان های سنتی
نگهبانی میکردند چاره را در آگاه کردن کودکان می دید. هم از این رو حتی در داستان
های خود معلمی است که به ترویج علم قلم گردانده است. تلاش های صمد در مقام
آموزگار، و آثار او، نشان گر انسانی است در تب و تابِ انتشارِ آن چه می داند و سخت
بی تاب برای روشن ساختن ذهن کودکان و دیگر مخاطبان خود. صمد، در زمانه ی بریدنِ
زبان ها و جلوه فروشیِ بی مایگان، نه زبان در کام کشیدن را ضامن بقای خویش قرار
داد و نه نام خواهی را هدف خود کرد. چه، به هر نام و به هر جای که توانست نوشت:
"ص. آدام"، "ص. قارانقوش"، "چنگیز مرآتی"،
"بابک"، "آدی باتمیش"، "داریوش نواب مراغه ای"،
"افشین پرویزی"، "سولماز"، "داص" و . . . از جمله
نام های ادبی او است که جان پناهی بود برای مصون ماندن از تیغ سانسور و ممنوعیت
قلم.
اکنون، در شهریور سال ۱۳۸۹، چهل و دو سال از مرگ صمد بهرنگی میگذرد. اما او با دمِ سردِ مرگ
خاموش نشد. در نزدیک به نیم قرن پس از او نیز، هر جا و هر زمان که دستگاه سانسور
جلوگیری نتوانسته است، آثار او چاپ و منتشر شده و هنوز خواننده دارد؛ و این (به
قول خودش) "درخت سنجدِ کج و معوج" هم چنان در عرصه ی ادبیات کودک ایران
سبز و بلند است. البته نباید چندان خشنود و شادمان بود که صمد هنوز یکه گی می کند
در ادبیات کودک ایران. زیرا چون نیک بنگریم به این پرسش تلخ می رسیم که دستگاه
سانسور و نظارت دولت ها در نیم قرن اخیر چه بر سر ادبیات کودک آورده است که در
برهوتِ آن، "درخت سنجد"، که صمد باشد، هنوز سرفرازی می کند؟
صمد بهرنگی شخصیتها و تیپهای تازهیی وارد ادبیات کودک ایران کرد که به شناختهشدهترین
نامها بدل شدند: اولدوز، یاشار، کچل کفترباز، ماهیسیاه کوچولو، ... و شگفتا که
زیباترین و شناختهترین قهرمان داستانهای صمد، ماهیسیاه کوچولو، بیشباهت به خود
او نیست. ماهیسیاه کوچولو در رودخانه میزیست، در رویای دریا سفر کرد و هر جا
رسید با جهل و خرافه و پلیدی و ستم جنگید. صمد نیز در رودخانهی ارس غرق شد و
روانش به دریای جامعه پیوست. ……
چهلودومین سالِ درگذشت صمد بهرنگی
گرامی باد!
منبع :کانون
نویسندگان ایران -۲۷ شهریور ۸۹
+
نوشته شده در شنبه 27 شهریور1389ساعت
10:29 AM توسط نجمه گودرزی
|
این
شعر کاندیدای شعر برگزیده سال 2005 شده و توسط یک بچه آفریقایی نوشته شده
که استدلال شگفت انگیزی داره.
وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ
میشم، سیاهم
وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم
وقتی
مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم
و تو، آدم سفید
وقتی
به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی
وقتی میری زیر آفتاب،
قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای
وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی،
سبزی
و وقتی می میری، خاکستری ای
و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟
+
نوشته شده در چهارشنبه 26 خرداد1389ساعت
11:31 AM توسط نجمه گودرزی
|

یک
دو
سه
چاهار
پنج
شیش
هفد
هشد
نُه ... نُه ..... نَه ... نَه ، بیشتر دوستت دارم
ده
سیزده
هفده
بیست و سه
پنج
هفت و یک
دو
.....
و گم می شوی در شمارش کودکانه ام.
+
نوشته شده در دوشنبه 10 خرداد1389ساعت
10:55 AM توسط نجمه گودرزی
|


میز چوبی
فنجان قهوه سرگردان
زل زدی در سیاهی چشمم
و سرنوشتم را بلیعدی
+
نوشته شده در شنبه 8 خرداد1389ساعت
12:30 PM توسط نجمه گودرزی
|

پاهات روی برف جا مانده
ذهنم روی شانه های تو
+
نوشته شده در شنبه 8 خرداد1389ساعت
12:8 PM توسط نجمه گودرزی
|

استرس دارد تمام
مغز من را می جود
مثل موری که
فقط مغز کفن را می جود
یوسف عشقم دگر پوسیده در چاه
غزل
پس زلیخا بی
جهت این پیرهن را می جود
می شوم هر شب شبیهه مرد مجنونی
که هی ...
می نشیند نامه
های خوب زن را می جود
در درونم باز هم از کثرت این
دردها
استخوانهایم
دهان وا کرده( تن ) را می جود
یک نفر مثل خودت این روزها توی
سرم
خاطرات بی تو
تنها تر شدن را می جود
تیشه فرهاد وقتی مزه
شیرین دهد
کوه حتما دست و
پای کوهکن را می جود
+
نوشته شده در دوشنبه 20 اردیبهشت1389ساعت
11:27 AM توسط نجمه گودرزی
|

مرگ گاهی ریحان می بلعد
+
نوشته شده در شنبه 18 اردیبهشت1389ساعت
1:30 PM توسط نجمه گودرزی
|

اول نوشتیم در آستانه
کنسرتی که بلیتش به دستمان نمی رسد ...
بعد کنسرت تمدید شد و اعلام کردند صبح چهار شنبه می توانیم بلیت بخریم ... از صبح
چهار شنبه ما مثل اسپند روی آتش جلیز بلیز کردیم تا بالاخره توانستیم برای خودمان
و دوستانمان بلیت بخریم.
بعد با کمال خوشحالی زنگ زدیم
که ما شاهکار کردیم و توانسته ایم بلیت بخریم و ما چنانییم و فلانیم و بهمانیم و
بعد هم بادی به غبغب انداختیم گویی مرزهای روم را فتح کرده ایم ...
..... بعد دوستان ما افاضه
فرمودند و گفتند نمی اییم .. ما هم ککمان نگزید و گفتیم نمی ایند که نیایند ....
ما می رویم در سالن و در کسری از ثانیه بلیت را نه به قیمت گزاف تر بلکه با همان
قیمت گزاف خودش می فروشیم و ......
وقتی رسیدیم دیدم که هیچ
خبری نیست و جمعیتی نیست و خب قبلش هم تبلیغاتی نبود و بیل بردی نبود ،روزنامه ای
هم ننوشته بود ...
در همین اثنا یکی از دوستان موسیقی دوستمان آمد
و سوال کرد خانم شما بلیت دارید؟ ما هم گفتیم بله ... گفتند بلیت تان را چند می
فروشید ما هم گفتیم ... به همان قیمت که
با مصیبت خریدمش ، مصیبتش قابل شما را ندارد ولی ما 100 هزار تومان ناقابل برای
این دو تا بلیت پرداخت کرده ایم .... دوست هنر دوستمان سگرمه هایش را در هم کشید که چند؟ ؟؟؟؟؟؟؟ ما
هم بلیت ها را نشانش دادیم که والا و بلا
قیمت بلیت ها همین قدر است .... دوستمان که دید کسی برای خرید بلیت کسی دم در نیست شروع کرد به چانه زنی که ما بلیت را 20
هزار تومن خریداریم ... ما هم اول فکر کردیم که با ما شوخی دارد ... نگاهی به
قیافه اش انداختیم دیدینم نه هم سنیم .. نه هم جنسیم ... نه هم قواره
............... خواستیم بزنیمش که هم دلمان خنک شده باشد هم چوب حراج به هنر این
مملکت نزده باشیم دیدیم که کتک که نمیزنیم
هیچ احتمالن سیاه و کبود هم خواهیم شد ... عجالتن فریاد زدیم آقا مگه اینجا در
مغازه بقالیه؟؟ اصلن بلیت ندارم .. داشتم به تو نمی دادم .... که دوست دیگری
میانجی کرد که ای خواهر، تو که پولت داره از دست می ره همین 20 تومن رو بچسب
..... ما هم که حسابی قاطی کرده
بودیم بی اعتنا سریع خودمان را به در سالن
رساندیم. شماره صندلی ها را که دیدیم باز آمپرمان چسبید ....... بلیط 50
هزارتومانی در ردیف 14 و صندلی 26 بود ... بله .... نمایی دور از همایون دیده می
شد ... خب اگر می دانستیم بلیتمان ردیف 14 و البته ردیف اخر است قطعا عینک نزدیک بین ته استکانی بی
بی مان را می آوردیم که در تمنای دیدن نزدیک همایون خیلی هم متضرر نشده باشیم ..............
این بود ماجرای کنسرت و
بلیت و دوست هنر دوست و ردیف 14 و همایونی که اندازه یک کف دست دیده می شد ....
درسته که کنسرت خیلی عالی بود و صدای همایون گوش
نواز و دل نواز و جان نواز و گروه حصار هم که عالی بود و صدای کمانچه سهراب پور
ناظری از بین همه ساز های خوش صدا شنیده می شد......... ولی ای کاش کمی با هم
مهربان تر بودیم .. چرچیل 70-80 سال پیش گفته ایرانی ها 23 میلیون دزدن که دست هر
کدوم تو جیب دیگری است ... بیشتر که فکر کنیم خیلی هم دروغ نگفته ... منتظریم
ببینیم کی آب گل الوده است تا همان دم ماهی بگیریم ِکی مخاطب نیست که همان دم بگوییم من اینقد بیشتر نمی خرم
و کی شلوغ است که بگوییم من اینقدر می فروشم می خوای بخواه ... نمی خوای
هم گران تر می فروشم .... دوست هنر نشناش و دلال من ، من از رفتار تو هم وطن شرمنده ام .....
همایون عزیز از ردیف 14 بلیت تو هم شرمنده ام ...
مهربانی کودکی تنهاست ... مهربانی را بیاموزیم ..........
+
نوشته شده در یکشنبه 5 اردیبهشت1389ساعت
11:51 AM توسط نجمه گودرزی
|